تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند






یکی از بالهایم شکسته است

صدای تپش های قلب کوچکم به گوش می رسد

می خواهم پرواز کنم

از روی زمین بلند می شوم بالهایم را باز می کنم

کمی بالا بالا بالاتر

دیگر نمی توانم

دوباره باصورت به زمین می خورم

مدتی می شود که بالم زخمی و خونی شده است

ومن طعم پرواز را نچشیده ام

نه یارای پروازم هست و نه تاب ماندن دارم

بی تاب و بیقرارم

صدای تپشهایم به گوش می رسد

اینچا چقدر آسمان شهرمان بی پرنده است

گویی همشهریانم فراموش کرده اند که دوبال برای پرواز دارند

وشاید بالشان شکسته است

این خیابان چه قدر شلوغ شده است 

......








نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 20:47 توسط ستاره | |




حرفی به من بزن


آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد


جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟


حرفی به من بزن...

                        


***********


شمعی پشت پنجره من می سوزد


که دل را نگران آمدنت کرده است

هر چند تو هیچ شتابی برای آمدن نداری

           

                   هیچ شتابی برای آمدن نداری***

                                                         

                                                                * * * *      هیچ     * * * *







نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 13:47 توسط ستاره | |




من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 






نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 13:14 توسط ستاره | |


وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي

پرنده‌هايي كه آوازهاي نقره‌اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند

براي جوجه قمري‌هايي كه مادرشان برنگشته،

فكر مي كني آبرويت مي‌رود اگر يكروز

مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده

اند_ دل شوره‌هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

 وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد

نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوه‌ها سرك بكشي

و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته، حتي آرزو

نمي كني كاش قدت مي‌رسيد و

اشك‌هاي آسمان را پاك مي كردي..




وقتي بزرگ مي شوي.. قدت كوتاه مي شود .

آسمان بالا مي رود و تو ديگر

دستت به ابرها نمي‌رسد و برايت مهم نيست

كه توي كوچه پس كوچه‌هاي

پشت ابرها ستاره‌ها چه بازي مي‌ كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي

لبخندشان را هم نمي بيني!

و ماه، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي‌شود

كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و در مراسم

تدفين درخت‌ها شركت مي كني و

فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را

مي خواني و يكروز يادت مي افتد

كه تو سال‌هاست چشمانت را گم كرده‌اي و

دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته‌اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده

است ..... فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و..

مي گويند:

خيلي بزرگ شده بود......!

لعنت به این منطق.....






نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 5:15 توسط ستاره | |



بعض مي‌کنم

تو سکوت مي‌کنيمي‌ميرم
تو سکوت مي‌کني
و دوباره با سکوتت زنده مي شم...!
(خلاصه جانمان را به لب مي‌رساني)

تو سکوت مي‌کني اين روزها
و مي‌گويي:
خدا بزرگ است!!
خدا بزرگ است اما
حس مي‌کنم گاهي
زبانمان لال
ابعادش براي ما عوض مي‌شود! (خدايا تو گوش‌هايت را بگير)
طول و عرض و ارتفاعش عوض مي‌شود
راستي طول و عرض خدا چند است؟
ده به توان ِ چند؟
ده به توان ِ x
( که خدا کند دامنه‌ي x زياد باشد )

بگذريم از سکوتت
همان قدر که امروز باران زيبا بود
تو خوبي، خيلي خوب
چقدر
ننه سرما را دوست داريم اين روزها!
چقدر
خاله پاييز مهربان شده!
چقدر نگراني‌هايت قشنگ است!
چقدر خوب است که هستي، که بگويي:

....نمیدونم فقط همین
و ما خــرتـَر شويم!!

چقدر اين خريت‌ها را دوست داريم!

باش
حتا اگر شده
با همين پايه‌هاي لرزان
که قرار است درستشان کنيم

من و تو



نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 19:43 توسط ستاره | |



اومدم آپ کنم

منصرف شدم

اینجا فقط صدا هست ...

و هیچ کلامی در این خانه حضور ندارد ...

فقط گوش کن...

چشماتو ببند  فقط گوش کن...

گوش کن...

فقط ...

شاید یه کلبه رو ببینی...

سبز و آرووم .... بین یه بیشه ...

فقط....

گوش کن ....








نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 22:7 توسط ستاره | |





پوستش کنده شد

دوباره

مهم نیست

دوباره پوست می اندازد



من نان را با پوست می خورم

بی هسته
و کاش هسته ای داشت

هسته ای که می شد در زمین کاشت
و درخت نان سبز می شد


اینچنین
دیگر کسی پوستش کنده نمی شد



همه در خانه...


.

..
نان داشتند


نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 12:36 توسط ستاره | |



تن هاي تنها

آن تن ها ي تنها
مي تپند


آن تن ها ي تنهايي كه

در طلب تن ها ي تنهاي دگر

براي ترك تنهايشان

مي تپند


و آن تن ها

در تنور تقاضاي داشتن تن هاي دگر

تنهايي را

در تن

مي پزند


آه ...


تنها يي هاي تن ها ي ما


و تماميه توهايي كه تنها يك تن دارند

و تماميه توهايي كه بر تني تنها، تمنا دارند


تن هايي اند كه بر تن هاي دگر، تمايل دارند



تا


تنها نمانند

..

و تنها

.

براي اينست


كه تن ها


تن دارند

..




نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 21:17 توسط ستاره | |






با این که در وجود ما هست حنجره

ديگر سرودي نيست

بيرون پنجره .

يادش بخير شبي ، فرهاد قصه ها

مي ريخت اشك عشق

             بيرون پنجره .

تا دور دست دور

ظلم است و جور و زور

اين روزهاي شب

            بيرون پنجره .

اميد نبسته ام ، كه آفتاب من

تا صبح مي رسد ، با كوله بار نور

                         بيرون پنجره .

بيرون پنجره ، اندوه ديگري

مانده است در كمين

و نيست آشنا

در كوچه جز همين

        بيرون پنجره .

فرياد مي كشد ، ديوار روبرو

از اين سكون ، ولي

كو كس كه بشنود

فرياد كوچه را

   بيرون پنجره .

باز است پنجره

مي بندمش دگر

مي ترسم از شبه

          بيرون پنجره .








نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:56 توسط ستاره | |



امشب ...

ساقه ی ظلمت را ...

      داخل واژه ی صبح ...

 تجربه خواهم کرد!

 

در مساحت لجاجت ضرب خواهم شد،

            و نبض گل را،در موسیقی ابدیت، اندازه خواهم گرفت،...

            حیرت را در آفتاب می سوزانم،...

   و حقیقت را، در نزدیکی برکه ی خوشبختی صدا می زنم!

 

شفافیت زندگی،

         و حجم تنهایی را، با ستاره های سوخته قسمت می کنم!

                        و ترنم خیس گمشده ای را، ادراک.

 

بیدار تر از همیشه ، به دنبال انعکاس روشنی می گردم.

           و بر خطای امروز، سرپوشی از تجربه می گذارم!

 

                                         لحظه ها را به بند می کشم!

                                         و  در آغاز چون رگ هستی، جریان می یابم.

 

اندک فرصتی در اختیار دارم ...

از نردبان لذت بالا می روم ...

و ریشه ی هوس را می سوزانم!

               تا شاید نهفته آوای هستیم، زیبا تر از همیشه ،

                                                             شروع به نواختن کند....


 





نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 17:57 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin